تبليغاتX
کودکی در پوست خرس

کودکی در پوست خرس

خداحافظ روزهای کودکی...خداحافظ خنده های واقعی

از بندر عباس كه راه بيفتي سه ساعت طول مي‌كشه تا برسي به ميناب. شهرستاني بي‌آب و علف. از اينجا بايد بازهم سه ساعت بري تا برسي به جگدان. روستايي كه مرز ورود به "بشاگرد"ه تقريباً. بشاگرد هم خشكه هم تپه اي. هيچ كاري نميشه توش كرد. حتي تصور يه زندگي يه هفته اي هم توش مشكله. خانه هاي كپري هنوز هم بيشتر از خانه‌هاي بلوكي‌اند. هيچ سبزي وجود نداره. از اينجا به بعد جز كوه و تپه و خاك و رودخانه هاي باتلاقي هيچ چيزي وجود نداره. از اينجا به بعد رو بايد با وانت بري. يا اگه خيلي مايه دار باشي با ماشين‌هاي شاسي بلند مثل تويوتا هايلوكس. يه مسير 1.5 ساعته از بستر رودخانه ها و تپه ها. راهي به اون معنا وجود نداره. حتي نميشه گفت راه خاكي. اين راه رو كه رفتي تازه مي رسي به يه روستا كه بين تپه هاي خشك و بي آب و علفه. به اسم "درجك". آخر دنيا و اول بهشت. اين‌ مينيمال ها تصاوير واقعي اونجا و يه روستاي ديگه همون حوالي به اسم "چوخون"ه. اونجا ديگه علت و معلول حكومت نمي كرد. رفته بوديم از درجك تهران بسازيم. كار برعكس شد. خيلي دلم تنگشونه...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱- بين صبحانه كه صبح خيلي زود مي‌خورديم و ناهار، از قديم يك وعده‌ي ديگر هم داشتيم به اسم "دهونه". بيسكويتي، نان و پنيري يا بعضاً خرمايي كه از خواب‌گاه سركار مي‌آورديم. امسال قضيه فرق مي‌كرد. حوالي ساعت 9 يا 10 كه مي‌شد براي‌مان سفره‌اي پهن مي‌كردند. تخم‌مرغ وسيب‌زميني يا نان و پنير با چاي و خرما. اصلاً "دهونه"ي خودمان را فراموش مي‌كرديم. خيلي ديدني بود. وعده‌اي كه قرار بود يك ربع طول بكشد شده بود سه ربع. چند روز كه گذشت به يكي از بزرگ‌هاي روستا گفتم براي اين‌كه زمان بيش‌تري براي كار داشته باشيم اگر اصرار بر اين قصه دارند فقط چاي را بياورند. قبول نمي‌كرد. بعد از كلّي اصرار و اين‌كه گفتم اين خواسته‌ي خود بچه‌هاست قبول كرد. مي‌گفت بين اهالي سر نوبت دعواست. همه دنبال اين هستند كه كي نوبت‌شان مي‌شود تا ميزبان ما باشند!

۲- هميشه ناهار را يك و نيم تا دو برابر تعداد از خواب‌گاه براي‌مان مي فرستادتد. كم‌تر مي‌كشيدند امّا به تعداد بيش‌تر تا اگر محلي‌ها هم سر ناهار به بچه‌ها اضافه شدند مشكلي پيش نيايد. خيلي طرح خوبي بود. سر ظهر كه مي‌شد  بچه‌هاي روستايي كه با ما كار مي‌كردند و پا به پاي ما بيل مي‌زدند را با هزار شوخي و خنده جمع مي‌كردم تا با ما ناهار بخوردند. با اين‌كه پا به پاي ما كار كرده بودند اصلاً راضي نمي‌شدند. خيلي با حياء بودند و نمي‌آمدند. با هزار زحمت راضي مي شدند و با هم راه مي‌افتاديم به سمت حسينيه‌اي كه در‌آن‌جا غذا مي‌خورديم. آخر سر هم كه مي‌رسيديم حسينيه خيلي‌هاي‌شان در رفته‌ بودند. روزهاي آخر كه خيلي با هم رفيق شده بوديم مي‌آمدند آن هم به خاطر اين‌كه با هم باشيم.

۳- روز اول كه رفتيم سر كار بهت زده شديم. صبح زود يكي از اهالي با موتور آمد خواب‌گاه تا بفهمد ما چه ساعتي به روستا مي‌رسيم. از سر جاده براي‌مان پارچه زده بودند. وقتي رسيديم ديديم همه روستا جمع شده‌اند. مرد و زن. اسفند دود كردند. گوسفند كشتند. متني هم براي ورودمان خواندند. خيلي صحنه‌ي باشكوهي بود. آن‌قدر بهت‌زده بوديم كه هيچ عكس‌العملي نشان نداديم! فقط يك تشكر ساده و با چند سلام و عليك كار را شروع كرديم.

۴- روز آخر بدرقه‌مان كردند. چه بدرقه باشكوهي بود. باز هم همه روستا جمع شده بودند. زن و مرد، پير و جوان، كودك و بزرگ. يكي از محلي‌ها رفت بالاي ديوار كوتاه حسينيه و از ما تقدير كرد. يك لوح يادبود و چند عدد صنايع دستي خودشان را هم به نمايندگي از بچه‌ها به من دادند. بعد از روبوسي هم تا سر جاده با موتورهاي‌شان اسكورت‌مان كردند. ذوق زده شده بوديم. فقط مبهوت بوديم. همين!

۵-  به ني مي‌گفتند شلنگ. بعضي‌هاشون هم مي‌گفتند لوله! سر كلاس كار فرهنگي بچه‌ها بين‌شان سانديس و كيك پخش كرده بودند. تا به همه نمي‌رسيد شروع نمي‌كردند به خوردن. اين هم شد كار فرهنگي اون‌ها روي ماها!

۶-  بچه‌هاي كار فرهنگي مات‌شان برده بود. هرچه كتاب براي بچه‌هاي دبستاني برده بودند برگرداندند. سطح‌شان خيلي بالاتر از سطح كتاب‌ها بود. بچه‌ها به شوخي مي‌گفتند سوال‌هاي شرعي‌تان را از اين‌ها بپرسيد. شايد هم جدي مي‌گفتند!

۷-  بچه‌هاي روستا صبح وقتي بچه‌ها مي‌رسيدند با پارچ آب و ليوان مي‌آمدند استقبال. وقتي هم كه بچه‌ها مي‌خواستند بعد از كار برگردند خوا‌ب‌گاه چيزي به عنوان تشكر در وانت پرتاب مي‌كردند. گل، بيسكويت و از اين چيزها. يك جور خسته نباشيد گفتن جالب. يك روز يك گروه از بچه‌ها دو ساعت ديرتر برگشته بودند. بچه‌هاي روستا دو ساعت جايي كمين كرده بودند تا براي گروه دوم هم گل پرتاب كنند!

۸- شب آخر همه‌ اردو را دعوت كردند روستاي درجك براي جشن ميلاد پيامبر(ص) وامام صادق(ع).  حتي ساعت مراسم را به خاطر ما جابه‌جا كردند. هم جشن بود هم شام. مراسم خيلي قشنگي بود. يك قسمت از مراسن اجراي سرود توسط بچه‌هاي دبستان درجك بود. با رنگ روي پارچه براي همه‌شان پرچم ايران درست كرده بودند تا روي پيراهن‌هايشان نصب كنند. سن مراسم هم خيلي جالب بود. با شاخه‌هاي نخل و سنگ و پارچه به شكل خيلي زيبايي سن درست كرده بودند. زيرش هم عكس سه نفر را زده بودند. امام، ره‌بر و حاج عبدا... . شام‌شان هم در حد هيات هاي پول‌دار بعضي مناطق تهران بود. شايد غذايي بود كه سالي يك بار خودشان مي‌توانستند بخورند. بعد از مراسم  يك تونل با آدم درست كردند. حداقل 50 نفر در دو رديف يك دالان درست كرده بودند. از زير قرآن رد مي‌شدي و بعد وارد دالان مي‌شدي. اشك ما و خودشان درآمده بود. اسم مراسم آن شب را گذاشتيم "حماسه‌ي درجك".

۹- ماسه داشت تمام مي‌شد. شايد فقط براي يك روز ديگر ماسه داشتيم. تا چند روز ديگر هم سنگ‌شكن‌هاي شهرهاي اطراف تعطيل بودند. يعني كار يك يا دو روز مي‌خوابيد. بچه‌هاي مسئول اردو كلّي تلاش كرده بودند و به شركت‌هاي مختلف كانال زده بودند اما نشد كه نشد. خيلي نگران اين قضيه بوديم.فرداي آن روز يكي از محلي‌ها با موتور رفت يكي از سدهاي اطراف با تهديد و تطميع(!) ماسه را هماهنگ كرد. 

۱۰-پيرمردي در روستاي درجك بود كه هيجده سال بود يك دمپايي را به عنوان كفش مي‌پوشيد. هيجده سال پيش براي مراسم رحلت امام(ره) با همين دمپايي پياده از بشاگرد تا جاسك رفته بود و از آن‌جا رفته‌ بود تهران. مي‌گفت : من كفشي را كه با آن رفتم براي رحلت امامم عوض نمي‌كنم!

۱۱-خواستيم براي اوستا شمشه بخريم. مي‌گفت راضي نيستم. اسرافه. خودم در روستاي‌مان دارم. با موتور مي‌آورم. تا روستايش حدود يك ساعت راه بود. يك راه پر و پيچ و خم خاكي از مسير بستر رودخانه‌ها و تپه‌ها!

۱۲-سر ظهر بود و موقع نماز. امّا كلّي ملاط آماده باقي مانده بود كه اگر مي‌رفتيم نماز و ناهار خشك مي‌شد. گفتم ادامه مي‌دهيم. يك ساعت ديگر نماز وناهار. وسط كار ديدم اوستا نيست. ده دقيقه بعد آمد. رفته بود نمازش را اول وقت بخواند. از فردا ملاط را جوري آب مي‌زديم كه تا نماز تمام شود. سر وقت هم تعطيل مي‌كرديم براي نماز. اين هم شد كار فرهنگي اوستا روي ما!

۱۳-مدرسه‌اي كه مي‌ساختيم شش كلاسه بود. كل پي را هم بايد دستي مي‌ريختيم، بدون بتونير. حدود 35 متر مكعب بتون‌ريزي بود يعني هفت تا از اين كاميون‌هاي حمل بتون! عرض همه‌ي قسمت‌هايي پي شصت سانتي‌متر بود. فقط يك قسمت كوچك داشت كه بايد به عرض 40 سانتي‌متر بتون مي‌ريختيم. همين قسمت كوچك مصيبتي بود براي خودش. بايد كنارش بلوك مي‌چيديم. بلوك‌ها هم جابجا مي‌شدند و پي تميز از كار در نمي‌آمد. گفتم اين قسمت را هم شصت سانت بريزيم. مدير مدرسه قديمي‌شان مي‌گفت نه. پول خيرينه. اسرافه.

۱۴-در فاصله‌ي بيست متري مدرسه اي كه ما آن را مي‌ساختيم مدرسه‌ي ابتدائي قديمي‌شان واقع شده بود. البته بعد از ظهرها مي شد مدرسه‌‌ي راهنمايي. تمام دخترها و پسرهاي ابتدائي و راهنمايي اين 120 خانوار در همين مدرسه‌ي درس مي‌خواندند. مدرسه‌اي كه ما مي‌ساختيم قرار بود كمكي باشد براي اين مدرسه كوچك و غير ايمن قديمي. مدرسه‌شان سرجمع 4 تا كلاس كوچك بود با يك دفتر معلم‌ها. حياطي كه ديوار كشي شده باشد هم نداشت. يك ميز پينگ پنگ هم بيرون كلاس‌ها بود و يك آب‌‌سردكن. رفته بودم آب بخورم. چند تا دانش‌آموز دختر داشتند پينگ پنگ بازي مي‌كردند. توپ‌شان افتاد بيرون درست كنار من. بازي را تعطيل كردند. راكت‌ها را گذاشته بودند كه بروند! توپ را براي‌شان پرتاب كردم. بازي‌شان دوباره شروع شد. من ماندم گيج و مبهوت حياءشان!

نویسنده:فرمانده علیرضا قربانی(از پیروان سبک تارانتینو با روایتی تداخلی و غیر متواتر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:12  توسط علی کوچولو  | 

 

 

به ساعت نگاه میکند پنج و چهل و پنج دقیقه بامداد است...هنوز نخوابیده...

کلاغ همسایه پا به ماه است!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیچوقت در عمرتان لقمه ی بزرگتر از عرض بدنتان برندارید

درست است که سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است ولی شما یک درصد هم که شده احتمال زدن بدهید ...خیلی درد دارد!

اکثریت قریب به اتفاق دختر ها یک خصوصیت مشترک دارند:در همان نگاه اول متوجه چیزهایی میشوند که هیچ پسری امکان ندارد متوجهش بشود اما متاسفانه در نگاه هزارم هم کماکان همان چیزهایی را می فهمند که هیچ پسری امکان ندارد در نگاه اول متوجهش بشود!

 برخی از ما ممکن است نتوانند دست شیطان را از پشت ببندند ولی گره ی کرواتش را خوب بلدند سفت کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:47  توسط علی کوچولو  | 

 

 ما داشتیم زندگیمونو می کردیم...چیزی هم حالیمون نبود...داشت خوش میگذشت...واقعا داشت خوش میگذشت...

بعد یهو اومدن همه چیزو ریختن به هم...گفتند این زندگی که تو داری یه زندگیه گوسفندیه...گفتند...

گفتند ببین داری دور خودتون میچرخید...گفتن الاغ... تو که صبح تا شب داری میری...تا حالا فکر کردی چرا تا هیچ جا نرفتی؟...ما هیچی نگفتیم چون الاغ فحش بود.

گفتند چشماتو واکن ببین داری دور خودت میچرخی ...گفتن ببین داری گندم نون یکی دیگه رو آرد می کنی...گفتن ...

گفتن و گفتن...تا بالاخره خفه خون گرفتن...تا بالاخره رفتن و مارو تنها گذاشتن.

اومده بودن خدای مارو ازمون بگیرن...گرفتن...اما هیچی جاش ندادن .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 در بستن پیمان ما...تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان برپا بُوَد...این عشق ما بماند به جا

ای ساربان کجا می‌روی...لیلای من چرا می‌بری

 

تمامی دینم به دنیای فانی...شراره‌ی عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی...به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا، محبت دل‌ها، به دل‌ها بماند به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود، حکایت ما جاودانه شود

 

تو اکنون ز عشقم گریزانی...غمم را ز چشمم نمی‌خوانی

از این غم چه حالم، نمی‌دانی...

پس از تو نمونم برای خدا...تو مرگ دلم را ببین و برو...

چو طوفان سختی ز شاخه‌ی غم...گل هستی‌ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی، که در پای طوفان نشسته

همه شاخه‌های وجودش، ز خشم طبیعت شکسته

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک آدم را تصور کنید هرچقدر که دوست دارید از او بدتان بیاید. هرچقدر که فکر می کنید صفات و رذایل اخلاقی در وجودش قرار دهید.

حالا او را وارد یک خانه بکنید و همه ی روابط عاطفیش را با اطراف قطع کنید.

دلتان برای او سوخت؟...مشخصا در مرحله ی اضافه کردن رذایل اخلاقی درست عمل نکرده اید ... این روزها همه عادت کرده اند لقمه را جویده بگذارند دهانشان.

خودم صفات رذیله را برایتان شرح می دهم.

اخلاقش را چگونه برایتان توصیف کنم؟...از بهترین ابزارهای توصیف استفاده کنم؟

تشبیه؟...در موارد اخلاقی مذموم معمولا اخلاق فرد را به یک جانور تشبیه می کنند ...اخلاقش مثل سگ است؟...خب او هم پارس می کند...گهگاه گاز هم می گیرد اما سگ موجود باوفایی است...مثل گاو سرش را می اندازد پایین و هرکاری دلش بخواهد می کند...اما گاو شیر می دهد و به اطرافش نفع می رساند...مثل الاغ موجود کودن و احمقی است؟...اما الاغ خوب سواری می دهد...بار هم می آورد...مثل ...مثل گربه؟...خب چنگول می اندازد...درست...خیلی هم موجود چشم سفیدی است... اما گربه ملوس است...من که در او هیچ چیز دوست داشتنی نمیبینم.

بیایید دوباره او را تصور کنید...

این موجود تنهای مفلوک ...سر کار هم می رود...آنجا هم کسی او را دوست ندارد...درست ترش این است که همه از او متنفرند...یا اصلا حرف نمی زند یا وقتی حرف می زند همه را از دست خودش عاصی می کند چون دقیقا نمی داند چه وقتی باید حرف زدنش را تمام کند.

موجود نفرت انگیزی است؟...اینقدر زود قضاوت نکنید ...اگر کمی صبر کنید...دلتان حتما بخاطر او خواهد سوخت!

داشتم یکی از نامه هایش را به خودش میخواندم...آخر شب ها مینویسد...طفلکی خودش هم میداند چه موجود غیر قابل تحملی است!...خودش هم می داند چقدر تنهاست!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:12  توسط علی کوچولو  |