کسی از من نخواست خانه ام را توصیف کنم اما من وظیفه ی خودم میدانم که این کار را انجام دهم.
برای توصیف خانه مان بهتر است از سر کوچه شروع کنم. سر کوچه ی ما یک مسجد و یک بقالی قرار دارد.
ما هیچوقت از آن بقالی خرید نمی کنیم هرچند سهمیه شیرش زیاد است ولی فروشنده اش یک زن است. از آن زنهایی که شبیه مردها هستند.
من همیشه وقتی از کنار مسجد رد می شوم چند لحظه ای مکث می کنم و به کاشی کاریهای سر درش نگاه می کنم. قبل تر ها می رفتم داخل ولی یک سالی می شود که فهمیدم تفکرات امام جماعتش خیلی با مال من فرق دارد و نمی توانیم با هم زیر یک سقف دعا کنیم.
قبل از اینکه ساخت و ساز ها شروع شود داخل کوچه ی ما مثل کوچه ی محله ی غربت بود اما حالا شبیه یک کارگاه ساختمانی شده است.
در کوچه ی ما دو تا دیوانه زندگی می کنند یکی از دیوانه ها مهربان است و بچه ها را دوست دارد اما نه آنقدر که بهشان صدمه ای بزند . موجود بی آزاری است و به غیر از من با همه ی مردهای خانواده مان سلام علیک دارد. دعاهای زیادی را در روزهای خاصشان از حفظ میخواند ، میگویند قبل از انقلاب زندانی سیاسی بوده. یکبار در حیاط خانه اش چیزی را آتش زده بود که بوی خیلی بدی می داد . خاله ام خانه مان بود و ما همه روی پشت بام بودیم . بوی بد تا آنجا می آمد. خاله ام گفت خر داغ کردن؟ و ما آن روز همگی خندیدیم در حالیکه نمی دانستیم خاله ام یکسال بعد خانه ی مادربزرگم را ترک می کند و دیگر بر نمی گردد. خاله ام مجرد بود و استاد تکواندو و کونگ فو ، اخلاقش بیشتر شبیه مردها بود.اگر پسر بود با مرام می شد ولی دختر بود و بی شوهر شد.
دیوانه ی دیگری که در کوچه ی ما زندگی می کند سر کوچه مینشیند و آزار دارد. یکبار به بابایم چیزی گفت و بابایم با او دعوا کرد ، چون آن موقع هنوز نمی دانستیم او دیوانه است. بابا آن وقت ها در خارج از خانه آدم مظلومی بود شاید برای همین دیوانه از تغییر لحن ناگهانی پدر با آن قیافه اش تعجب کرد و به لکنت افتاد.
همسایه کناری ما یک مرد بود که وانت آبی بزرگی داشت . آن مرد خانه اش را خراب کرد و با برادرانش یک آپارتمان ساخت. حالا همسایه ما چهار برادر هستند با چهار وانت آبی بزرگ و تعداد زیادی بچه.
همسایه کناری ما هم یک پیرزن بود که حالا در طبقه ی اول ساختمان ما ساکن است چون خانه اش را پسرانش خراب کردند و دوباره ساختند.
همسایه یکی آن ورتری هم یک مرد است هرچند اسمش فریدون نیست اما سه پسر دارد و پسرهایش مهندس عمران هستند و خانه را خودشان ساختند با عرقگیر سفید و شلوار کردی.
مادرم روزی دو مرتبه میگفت:چه پسرایی داره این آقای اعجمی...برو ببین چه عملگی میکنند...
ولی تا انجایی که من میدانم برای عملگی داشتن مدرک مهندسی چندان لازم نیست.
همسایه طبقه دوم دوست پدرم است، پسرانش کوچکند اما انها هم دوستان پدرم هستند.
البته زنش با مادرم هیچ دوستی ندارد.
همسایه طبقه سوم ما یکی از آن آدمهایی است که از آن لبخندها میزنند . ار آن لبخندها که میتوانند یک بوفالوی وحشی را زنده زنده پوست بکنند.
وقتی به من سلام می کند ،یکی از آن لبخندها میزند و لحظه ای در چشمانم خیره می شود احساس می کنم او در تمام گذشته ام و در تمام لحظات زندگیم بر روی شانه ام چمباتمه زده بوده .وقتی نگاهم می کند احساس می کنم تمام خطاهایم را دیده و در خاطرش ثبت کرده.
اگر شانس آورده باشید و فردای نظافت ساختمان به خانه ی ما بیایید پله ها تمیز است. هر چند باغچه پر از علف های هرز است. علف هایی که برادرم به آنها آب می دهد تا نمیرند. برادرم هم میتوانست دیوانه باشد اگر سهمیه دیوانگی کوچه ی ما اینقدر کم نبود.
از جلوی خلوت خانه ی پیره زن در واحد اول و در طبقه اول که بگذرید و بیایید بالا به یک گلدان سفالی میرسید که سر یک روباه کارتونی است.این گلدان خالی برای دوست پدرم است.پسرانش هم با پدرم دوستند.یکی کلاس پنجم است و یکی تازه گفته بابا...پدرسوخته ای است.
از کنار جاکفشی دوست پدرم هم که بگذرید میرسید به خانه ی مردی که لبخند می زند و زن دارد و یک پسر دارد و یک دختر دارد و همه شان لبخند میزنند و همه شان انگار همه چیز را می دانند و همه شان گویی روزگاری روی شانه ی راست من چمباتمه زده بوده اند.
بالاتر بیایید ...به طبقه ی آخر.
ما در طبقه ی چهارم هستیم.مهمان نداریم.سالی ده بار شاید.
پدرم نمی تواند بار بیاورد.حتی یک کیلو.مادر و مادربزرگم وقتی میخواهند این همه پله را بالا بیایند عزا میگیرند.
مادربزرگم با ما زندگی نمی کند نه از عزای پله ها ، او دوست دارد به هیئت برود ولی دوست ندارد سربار باشد.مادبزرگم همه ی دارائیش را کم کم به پسرش واگذار کرد و حالا پسرش سعی می کند به هر شکلی از شرش خلاص شود.از شر دارایی ها نه...از شر مادربزرگ.
دایی من یک شارلاتان متقلب است . اما خودش هم این را نمی داند و ندانستن چنین حقیقت بزرگی خیلی بد است. دایی زمین مامان را خورد . مامان از دایی بدش می آید.
من دو دایی دارم و چهار خاله ...نه عمویی...نه عمه ای.خانواده ی پدری من سفیر یونیسف در ایران نبودند . چیزی هم درباره ی ایدز نمی دانستند.فقط بچه هایشان وقتی کوچک بودند میمردند.
روی در خانه ی ما نوشته : او می آید...
روی در یک چشمی هم هست که بلا استفاده مانده چون مادرم صدای قدم ها را میشناسد.در خانه ی قبلی ما محل رفت و آمد بود.سرگرمی مادرم نگاه کردن از چشمی و گزارش دادن اوضاع به ما بود چون آن موقع قدمان نمی رسید.
اما حالا خبری نیست مگر سالی یکبار کسی بخواهد برود بالا پشت بام تا کولر یا ماهواره اش را تعمیر کند.
ما ماهواره نداریم. طبیعتا دوست بابا هم ندارد چون اگر داشت دوست بابا نمی شد.پیره زن هم ندارد.در عوض آقای لبخند بلد دوتا دارد.
بالا پشت بام ما جای دیدنی است.بالا پشت بام ما جای دیدنی بود ، قبل از اینکه کوچه غربت بشود کارگاه ساختمانی و همه ی ساختمان ها دیدش را کور کنند.حالا تنها از طرف ساختمان مرد کفتر باز دید دارد.
باز جای شکرش باقی است که مرد کفتر باز هیز نیست.همه ی کفتر بازهایی که در زندگیم دیدم آدم های چشم پاکی بودند.کفتر باز ها را دوست دارم من را یاد خودم می اندازند...
اگر زنگ خانه را بزنید صدای آهنگ سریال امام علی را می شنوید.
اگر در را باز کنند پایتان را میگذارید روی فرش ماشینی که مادرم از تعاونی آموزش و پرورش گرفته.ما غیر از این فرش سه فرش اصلی دیگر هم داریم که دستی هستند و دوتایشان را مادرم بعد از اینکه معلم رسمی شد خرید و هنوز آنها را نشسته است.هیچوقت نفهمیدم چرا این نشستن با حالتی افتخار آمیز بیان می شود.
روبرویتان را که نگاه کنید یک ساعت دیواری بزرگ پلاستیکی به دیوار است پاندولش تکان نمی خورد.اگر دیدید تکان میخورد بدانید صاحب خانه با شما رودربایستی داشته و قبل از ورود شما با دست تکانش داده و باید تا قبل از ایستادن پاندول ساعت خانه را ترک کنید تا خیلی مزاحم نباشید.
بالای سرتان یک لامپ مهتابی کم مصرف قرار دارد که در طول هشت سال گذشته دائما شاهد تبادل شایعاتی مبنی بر جایگزینیش با یک لوستر بوده.دو لوستر در طرفین پذیرایی قرار دارند که برای آقای میری دوست بابا بودند ولی چون بعضی شاخه هایش برق نداشت ما از آنها خریدیم.به هر حال مطمئنا چشمان ما با نور کم سازگارتر از چشمهای آقای میری است و به همین خاطر بوده که پدر دست به این کار زده.
یک میز شیشه ای و در عین حال چوبی و حتی فلزی اما شش نفره هم از وسط پذیرایی بیرون آمده و چهار صندلی دورش را احاطه کرده ، دو صندلی دیگر میز در سمت راست پذیرایی به دیوار تکیه داده اند و از میز فاصله دارندند.
کابینت ها از آن چوب هایی است که اسمش ام دی اف یا اسمی با همین آهنگ است.شیشه های بوفه کابینت دودی است و هیچ جلوه ای ندارد بعد از نصب بود که صاحبخانه متوجه خبط خود شد و کماکان در نمایش عمومی نا محسوس ظروف کریستال به مهمان هایش ناکام مانده و ناچارا به شکل خصوصی آنها را به بازدیدکنندگان نشان می دهد.
در سمت چپ ورودی یک درب دولنگه ی آینه ای برای جاکفشی و آویز لباس قرار گرفته است.
کفش های بی شخصیت تر در جاکفشی قرار می گیرند که در راهرو گذاشته شده و رویش هم یک صندوق صدقات است.بالای صندوق یک تابلوی گوبلن است که مادر وقت های بیکاری بافته و بعد از گذشت سالها اکنون بسختی میتواند قیافه شان را تحمل کند.
کنار کمد دیواری اتاق برادرم است. این اتاق شامل یک میز اداری بزرگ و یک کتابخانه است که به عنوان حقوق معوقه بعد از ورشکستگی شرکت فجر سپاهان به پدرم که زمانی در آن شاغل بود داده شد.
توجه به این نکته ضروری بنظر می رسد که روکش کامپیوتر باید همواره بعد از خاموش شدن کشیده شده باشد.
روی در کمد دیواری اتاق خواب برادرم عکس رونالدو و ریوالدو است. از آن عکسهایی که فقط در شهرستانها میشود پیدا کرد و حتی خود رونالدو و ریوالدو هم از وجودشان بی خبر هستند.این اتاق پر از تارهای باریک و نشانه گذاری های رمزی هستند تا در صورت ورود غریبه صاحب اتاق حتی بعد از چند روز متوجه این حضور و محل ها سرکشی شده بشود. از مهم ترین چیزهای مخفی شده در این اتاق که توسط سیستم امنیتی ویژه ی برادرم حفظ و نگهداری میشود دفترچه خاطرات است.
هرچند این دفتچره تنها شامل هشت نیم خط برای هر روز است و تنها مختص جزئیاتی از لیست وعده ها و بین وعده های صرف شده در طول یک شبانه روز است.
رنگ دیوار های هر دو اتاق ترک خورده و روی دیوار های اتاق خواب برادرم ردی از بقایای ناچیز پشه های مرده است.گچ پشت بخاری دیواری نیز کاملا ریخته است به شکلی که به زودی میتوان کارگرهای ساختمان مجاور را از وسط همین دیوار بوسید.
دوست بابا معتقد است طبقه چهارم در حین ساخت به فصل به سرما خورده و سریع ساخته شده. مادر تنها نفرین می کند.
درب کمد مصادره ای شرکت ورشکسته کنده شده و چوب لباسی اتاق بیشتر به محور خود اتکا دارد تا زائده های کنده شده ای که قرار بوده نقش قلابی برای لباس ها را ایفا کنند.
پرده های اتاق های خواب همان پرده هایی هستند که زمانی در اتاق پذیرایی خانه ی قبلیمان بودند و پرده ی فعلی اتاق پذیرایی از همان پرده های مسخره است که آدم را یاد لباس رومی های بی شرف می اندازد که تخت جمشید را آتش زدند.در هر صورت ما تنها دو اتاق خواب داریم و من مجبورم در پذیرایی بخوابم.
با وجود تمام خرابی ها و بر خلاف مادر، پدر علاقه ای به اصلاحات ندارد واعتقاد دارد حتی سرمایه ی نداشته را هم باید در فعالیت های تازه ای به کار گرفت نه در ترمیم پروژه هایی که به سوددهی رسیدند.
خانه ستون دارد اما پیدا نیست. دیوارهایش رنگ به خود نمی گیرند.اما آنقدر ها هم زهوارشان در نرفته. خانه اگر کلنگی هم باشد کلنگش نو است.
به هر حال عدم علاقه ی پدر به تعمیر همیشه هم بد نیست.چرا که سقف ما نخواهد ریخت اما وقتی غروب ها نور می افتد رویش میتوان روی زمین دراز کشید و منظره ی باور نکردنی را از شکل های اعجاب انگیز ناشی از برخورد نور و خطوط جمع شده ی گچ مشاهد کرد.
ما اولین ساکنان این خانه بودیم و این حقیقت لذتی دارد.
ما کولر خانه را گذاشتیم و تا قبل از آن گرما کلافه مان کرده بود. قبل از آن هم ما بودیم که آبگرمکن را گذاشتیم. و قبل از آن یک هفته آب سرد بود و لذت اولین آب گرم هنوز در زیر سلول های چرک اما نیمه زنده ام وجود دارد.
برای همین است که اعتقاد دارم اگر یک دقیقه سرت را زیر آب فرو کردند شاید بخاطر این بوده که بتوانی لذت نفس کشیدن را درک کنی!
اما این حرف ها باعث نمی شود که مامان از ظرف شستن متنفر نباشد و شاید برای همین بود که بابا ماشین ظرفشویی خرید ، اما از آنجا که سعی کرد تمام محبتش را با این خرید نشان دهد. ظرفیت ماشینی که خریداری شد بسیار بیشتر از ظرفهای یک وعده و ماشین بلا استفاده و نو ماند.
دل من اکنون برای آن ماشین لباسشویی میسوزد که بی دلیل به توالت رفت و یک گوشه کز کرد.آن هم تنها بخاطر قیافه اش.هیچوقت از کسی نشنیدم که بگوید: "این ماشین لباسشویی چقدر خوب کار می کند"...در حالیکه حقیقتا خوب کار می کرد و حتی بهتر از آن ماشین ظرفشویی بی مصرف که از دار دنیا تنها یک مارک دارد.آن هم مارکی که خودش هیچ تاثیری در بدست آوردنش نداشته.
من بعد از کفتر باز میتوانم ادعا کنم یک ماشین لباس شویی خوب هستم اما در توالت.
به هر حال توالتمان تنگ شده و هیچ چاره ای هم نیست. البته فوج فوج اقوام و نزدیکان و خویشان و اعضای خانواده رو به فرنگی آوردند . تهاجمی که در حمام ما نیز تعبیه شده و من رفته رفته احساس می کنم تنها باقیمانده از نسل آزاد کارانم...نسلی رو به انقراض...تنها امیدم این است که تا هستم هرگز صمیمیت این زیبا را از یاد نبرم...حتی اگر مستراحمان آنقدرها هم راحت نباشد.
این قسمت خانه که حالا میخواهم بروم سراغش خیلی دنج و راحت است شاید چون شکل ال است و یک دست مبل راحتی دارد که از وقتی یادم می آید لنگ های درازم را رویشان پهن می کردم و سرم را به دسته هایشان تکیه می دادم.
سرزمین من همان مبل سه نفره است که در بهترین شرایط ژئوپلتیک قرار دارد . از طرفی بهترین موقعیت نسبت به تلویزیون داراست و از طرف دیگر در مرکز صدا قرار دارد.
و اگر کوسن ها به درستی جاگیر شوند . سینما خانگی روشن باشد و دی وی دی خالی از صحنه ...تا پاسی از شب فاصله تا بهشت تنها به اندازه ی مرگ می شود.
عید خوبی بود امسال ...
بابا هرکدام از کج و کوله ها را که هوس دیدن یک دی وی دی می کرد در جای مناسب قرار می داد و به من می گفت بروم سرباز رایان را بیاورم ...یا هرچه صدایش جواب می داد...تاکیدش روی دالبی بود!
این را خودم یادش داده بودم.مینشست روبروی مهمان کج و کول و زل می زد به قیافه اش تا کی از شنیدن صدای تیر اول که از ژشت سرش می آید جا میخورد و بالا میپرد.
بعد هم یک لبخند فاتحانه می زد و جملاتی در باب فیلم و دنیای سینما و بل اخص ژانر خانگی سینما بیان می کرد...و من میماندم و فیلمی که هرگز به پایان نمی رسید و فیلمی که باید روزی از این خانواده می ساختم.